گفتگوی عشق

معبود من! چگونه است که هنوز غفلتهای کودکانه ام را نادیده می گیری و بزرگوارانه چونان همیشه دستم میگیری و صبورانه قدم به قدم همراه پاهای ناتوان من و قدم برداشتن های کودکانه ام می آیی و من باز غافلم؟!

خدای من !چه میگویم؟! از عظمتی سخن می رانم که هیچ یارای به تصویر کشیدنش را ندارم.قلم در دست گرفته ام که چه بنگارم؟!!! عظمتی تصویر ناشدنی یا عشقی بی همتا و .......؟!!

نفسهایم به شماره می افتند آن لحظه که قلم  در دست میگیرم تا به تصویرت کشم. تا عظمت عشقت و گرمای آن،که نه ، آتش آنرا با تک تک کلماتم برجان آنهایی بیندازم که امروز قرار است تکه کاغذی به انها بدهم و خدماتی را برایشان به تصویر کشم که در برابر تمام داده های تو هیچند.

امروز در جایگاهی قرار میگیرم تا بابت تکه کاغذی مبلغی را دریافت کنم حال آنکه غافل از اینم که هر روز تو بهای عشقی را به من می پردازی که من از تو دریغ میکنم و نمیدانم که بهای فروش عشق تو به یک انسان دیگر چقدر میشود؟!!

باز نمیدانم چرا قلم دردست گرفتم ! تو آنقدر با سرانگشتانت با قلبم بازی میکنی و حرارت عشقت را به جانم میاندازی که دیگر توان تحمل ندارم و بدنبال شریکی میگردم تا با او تقسیمش کنم و نمیابم انکه را که باید مرا بفهمد و این حرارت و آتش را با من لمس کند! و باز تو خود باید به یاریم بشتابی و توان از دست رفته ام را دوباره بازگردانی و پرکنی جامم را از هر آنچه در عظمت خدایی توست.

 نازنینم!! نمیدانم قیمت بزرگ شدنم چقدر بود و چه بود و چه هست؟! لحظه های کودکی ام را بدنبال گمگشته ای بودم که برای یافتنش به هرسو سرمیزدم و حتی دستی نبود که گرمای ان بتواند این ترس و تاریکی ها را برایم قابل تحمل تر کند!

آن زمان که گرما را در آغوش مادرم میجستم و آغوشی نمیافتم و این تو بودی که آغوش گشوده بودی برایم و باز هم نمیدانستم!! آن زمان که مهر پدری میجستم و تمام کودکیم را بدون وجودش سپری کرد و هر لحظه چشمم به دستان کودکانی بود که دست دردست پدر به این سو و ان سو می روند و من در حسرت نبود پدر و پدر درنبرد بااهریمن!! و تو بهترین پدر من بودی و من باز غافل از بودن تو!!

آن لحظه که اولین عاشقانه های شبانه ام را آغاز کردم و خود نمیدانستم که چه لحظه هایی هستند و باز در غفلت گذراندم وباز تو عاشق تر از همیشه کنارم بودی و رهایم نکردی!

تو ! ای تمام عظمت! ای نهایت ایثار و عشق! ای همه ی هستی من!! آن لحظه که از روح خودت در من دمیدی بدنبال چه بودی درمن؟! مگر نه این که تو بی نیازترینی؟ پس من،من خاکی!من غافل به چه کار تو میامدم که آنقدر عاشقم شدی که از روح خودت در من دمیدی و من هنوز که هنوز است غافل از اینم که تو در وجود منی!

قیمت عشق من چه بود؟ آنقدر تنهایم کردی و در تنهایی خودم مرا فروبردی! آنقدر لحظه های سخت را برایم سخت تر کردی و شیرینی وصف ناپذیر در آن قرار دادی و هنوز میدانستی که ذره ذره آتش عشقت را تک تک سلولهایم میدوانی، انقدر که روزی اتش این عشق سراپای وجودم را در برخواهدگرفت و مرا خواهد سوزاند و تو خود لحظه به لحظه عاشق تر شدی!

ای یگانه هستی من ! حال من، اینجا هستم! موجودی ضعیف و عاشق که میخواهد عشق تو را و ارزش عشق تورا به همنوعان خودش عرضه بدارد و عشق تو را بیمه کند!

نمیدانم چرا امروز دراین جایگاه قرارم دادی! که با فروش تکه کاغذی باید آغاز شود و برسد به عرضه ی عشق تو به بندگانت و بهایی که قرار است با بت این فروش به من بدهی چقدر میشود؟!!!

تو میدانی که ناتوانم و حتی از فروش تکه کاغذی عاجز، اما تو باز با تمام عظمتت دستانم گرفتی و رهایم نمیکنی....

تو بگو پورسانت عرضه ی عشق تو به بندگانت چقدر میشود و چرا من؟!!!!

تو تواناتر ازمن بسیار داری. چرا ضعیف ترین را انتخاب کردی؟!!

کدام زبانی میتواند درباره ی عظمت تو بسراید و کدام دستی میتواند درباره ی شکوهت بنگارد؟

ای همه ی هستی! هر لحظه را مسابقه ها طراحی میکنیم و جشنواره ها به راه میاندازیم. برای چه؟ حتی تکه کاغذی....!!!

چگونه است که درجشنی که تو از روز ازل به پا کرده ای اینچنین هستیم که تا ابدهم لذتش را غافلیم و تو چقدر صبوری ای نهایت عشق!

لحظه ای را دلخوش میشوم به اول شدن و گرفتن جایزه ای که شاید دوامش چند روز بیش نباشد و غافل از اول شدنم در جشنی هستم که تو بخاطر من انسان برپا کرده ای درتمام آفرینشت و پاداشی بریم مهیا کرده ای تمام ناشدنی و باز من درغفلتی عجیب میگذرانم لحظه هایم را....

تو! فقط تو میتوانی به یاریم بیایی و بچشانی عظمت و شیرینی این لذت را. پس بیا ....!!!

بیا و آنچه از من باقیمانده را نیز بسوزان و بچشان مابقی شهد شیرین عشقت را. ذوب کن مرا دراین آتش،که بی قرار تر از همیشه ام.

دست نیازم را بسوی تو دراز کرده ام و آماده ی پرداخت بهای عشقت هستم تا شاید اینگونه بتوانم تا به ابد زنده بمانم زندگی کنم و ...

بگیر دستان ناتوانم را ای نهایت عشق! نفسهایم به شماره افتاده و دیگر یارای نوشتنم نیست.

خدای من دوستت دارم

به نام تو ای همه ی هستی

 

و باز روزی دیگر آغاز میشود.چه آغاز شدنی!!

خورشید با نهایت عشوه ارام ارام خودنمایی میکند تا بار دیگر شکوه و جلالت را به رخ تمام عالمیان بکشاند. و باز یاداور شود که عاشقی عاشقانه زندگی میبخشد به بندگانش تا از همه ی آنچه بخاطر انها آفریده و به انها عرضه میدارد نهایت لذت را ببرند و عاشقانه هایشان را  با او بسرایند.

و چشمهایم را که میگشایم به یاد میاورم لحظه ای را که خفتم و همه چیز را رها کردم و شاید حتی اورا. همانکه لحظه های عاشقیش را با من سپری میکند و من غافل از چشمان زیبا و نگاه های پر از حرارت سوزان عشقش سرگرمم و درخوابی پر از غفلت شب را تا به صبح میگذرانم و باز صبح دوباره عاشقیها آغاز میشود.

امروزم را چگونه پاسخگوی عشقت باید باشم و آیا لیاقت این لحظه های عاشقانه را دارم؟!!

تو ای زیباترین! آنگاه که با نهایت عظمتت زیبایی آفرینشت را با طلوع خورشید به رخ عالمیانت میکشی چگونه است که باز صبورانه تحمل میکنی ناسپاسی ها و غفلت هایشان را؟!!

تو ای نهایت شکوه! چگونه است که باز روزی دیگر و زندگی ای دوباره به من ناسپاس هدیه میدهی و در قبالش صبورانه باز هم عاشقی نکردن ها و غفلت ها و ناسپاسی هایم را صبورانه تحمل میکنی!

ای همه ی عظمت  وجلال! امروزم را بایدچگونه معشوقی باشم و چگونه عشوه گری کنم و عاشقی بیاموزم؟ امروزم را چگونه باید عشق تو را عرضه بدارم به مخلوقاتت و نشان دهنده ی تمام عظمت تو باشم؟!

عظمتی که با نهایت عشقت آذین بسته ای و در تک تک سلولهای وجود من خاکی نهاده ای تا از هر سلول وجودی من عشق تراوش کند و عاشق کند آنهایی که بدنبال عشق تواند و من غافل، غافل از این همه عظمت تو!

و چرا میترسند عاشق شوند! مگر نه اینکه هر لحظه را با عشقهای دروغینی به سر میبرند و به سر میبریم؟ چگونه است که با این عشقهای دروغین و خیالی سرگرمیم و قدرت فنا شدن در عشق تو را نداریم؟! و هنوز میترسیم، بخاطر همه ی انچه فانی شدنی است و رهایشان نمیکنیم و چقدر ساده از کنار تو همیشه باقی، میگذریم.

امروز هم عاشقانه ای دیگر اغاز کرده ای! کاش مرا هم یارای ذوب شدن در حرارت عشقت بود! آن دم که چشمانم را گشودم تا اولین کلمات را با تو آغاز کنم و تو اولین همصحبت من دراین زیباترین لحظه ها باشی.

گویا هماندم ذره ای شاید از عظمت عشقت را و شکوه جلالت را در وجودم نهادی که اینچنین بی قرارم کرده ای. روزی که عاشقانه سرائی هایم با تو آغاز شود. روزیکه اینگونه آغاز میشود.

" بسم الله الرحمن الرحیم"

به نام تویی که بخشنده و رحمانی. به نام توئی که همه ی افرینش را بخاطر من خاکی و ناسپاس آفریدی و در ناسپاسی هایم نیز بخشندگی و رحمانیت را قرار دادی. با نام تو آغاز میکنم که زیباترینی و زیباترین ها را می آفرینی برایم. پس با تو معامله ام را امروز آغازمیکنم. زیباترین ها را به من عطا کن تا بتوانم در آنها ذوب شده و عاشقانه هایم را نثارت کنم.

میبینی باز هم دلت را به درد می اوردم گرچه میدانم زیباترین ها را برایم افریدی. اما باز هم اول میخواهم تو بدهی و بعد من بدهم. عجب معامله گری شده ام این روزها. چه بدهم وچه بستانم. چه میدهی و چه میستانم. به کجا میکشد کارم؟! یادم میاد روزی رسیده بود که میگفتم حتی اگر هم ندهی من باز میدهم. حتی اگر هم ندهند من میدهم و حتی اگر نفهمند، من با تو معامله کرده ام!

اما امروز میخواهند به من خاکی بیاموزند که در برابر هرانچه میدهی چیزی بستانی!

خدای من! قرار است با که معامله کنم؟! چه چیزی را معامله کنم. تو خود بزرگترین معامله گری. تو خودت نیز میگویی اگر عاشقم شوی عاشقت میشوم و اگر عاشقت شوم تو را میسوزانم در حرارت عشقم. حتی اگر فراموشم کنی فراموشت نمیکنم. رویت را برگردانی، روی گردانت نمیشوم. انقدر عاشقت میشوم و انقدر عاشقت میکنم که دیگر نتوانی رهایم کنی.

پس این معامله کردنها از تو آغاز شده. تو که خود آغاز همه ی آفرینشی و آغازگر تمام خلقت.

اما معامله های تو به گونه ای دیگر است. تو فقط میبخشی و منتظر میمانی و صبورانه در این انتظار آنقدر عطا میکنی که مخلوقاتت تشنه و گرسنه ی عطش عشق تو نمیشوند و سرگرم داده هایی میشوند که بارها و بارها در لحظات خوششان هم  از یاد برده اند و میبرند که این تویی که تمام این شادی را داده ای و باز غافل و سرگرم با اسباب بازی های کودکانه و فانی می شوند.

خدای من! بارالها! معبودا! دیگر کلمات هم یارای سراییدن در عظمت تو را ندارند. و بعد میگویم:

"الحمد الله رب العالمین"

سپاس تو را که خدای جهانیانی.وچگونه سپاس گویی هستم من؟

داشته هایم و داده هایت را نمیبینم و اولین چیزها که به یادم میاید نداشته های فانی ای هستند که نباید باشند و من چسبیده ام به آنها. اولین و مهمترین چیزی که باید بیاد بیاورم این است که روزی دیگر به من هدیه داده شده تا دوباره نرد عاشقی بزنم و ذوب شوم در عشقت و سپاس گویم تورا. لحظه ای که چشمانم را میگشایم و باید شکرانه این دومروارید زیبا را بدهم که در تراوش هر نگاهم عشق تو نهفته است، لحظه ای باید به این انگشتانی که الان با نهایت لرزش و ضعف در عظمت تو میسرایند بنگرم و بگویم الحمدلله، باز مکث میکنم و برای تو ناز میکنم.

آن دم که باید به پاهایی بنگرم که به من عطا کردی تا در زیباترین مسیرها برای رسیدن به تو و رساندن به تو گام بردارم و شکرانه سردهم ساده رهایش میکنم و نادیده می انگارمش. آن لحظه که صدای تپش های قلبم را میشنوم و غافل از اینکه این قلب هم با سرانگشتان عاشقی تو به تپش افتاده و باید برای تو بتپد و شکرانه اش لحظه لحظه عاشقی با توست، به یاد آنهایی می افتد که یا رفته اند و یا قرار است بروند.

آن دم که صدای نفسهایم را میشنوم و در هر رفت و امدشان هزاران بار شکر تو نهفته است و من بدنبال سرگرمیهای روزانه ام نادیده می انگارمشان .

ای وای !!! من کجایم؟!

چگونه بنده ای هستم ای نهایت شکوه وجلال؟! چقدر دلت را به درد اورده ام و می اورم و تو هنوز صبورانه رحمانیت و بخشندگیت را به رخم میکشی و باز میگویم:

"الرحمن الرحیم"

و باز معترف میشوم به رحمانیت و بخشندگیت.که هرچه اعتراف کنم کم است و ناتوان تر از قبل بر ناتوانیم اعتراف می کنم.

"مالک یوم الدین"

تو ای مالک تمام هستی! ای مالک تمام من! تو ای مالک تمام انچه ابدی است و آن ابدیت و جاودانگی را برای من فانی رقم زده ای چرا عاشق من شدی و عاشقانه لحظه لحظه ام را رقم میزنی؟!

نازنینم ! دیگر مرا یارای نوشتن و سراییدن در عظمت و زیباییت نیست. تو خود یاریم نما! تو خود بیاموز عاشقی کردن با خودت را. تو بیاموز که چگونه در مقابل بنده ات بنشینم و بخشندگی تو را بسرایم و ازعاشقی های تو بگویم که قلبی به من دادی و چشمانی و دستانی و ....

باید همه را برای تو باشم و هر انچه میتوانم به دیگر مخلوقاتت بدهم. شاید وسیله ای باشم که انها از ناچیزترین دارائی هایشان باری خودشان در این دنیای فانی پس اندازی داشته باشند و با ان بشود قلبی را مادری یا پدری یا کودکی اهدا کرد و زندگی و جانی دوباره به انها داد.

تو خود بیا و در کلماتم بنشین و در نگاهم موج بزن و تارهای حنجره ام رابه لرزش بیاور و بنشین برقلبشان. مرا یارای سراییدن از عظمت تو نیست.

این تو هستی که می توانی چرا که تو تواناترین هستی! خود بیا و از تک تک سلولهایم و هر انچه که میدانی و نمی دانم تراوش کن و برقلبشان بنشین که نشاندن تو نشاندنی است تصویر ناشدنی و تعریف ناشدنی.

معامله گر خوبی شده ام ظاهرا! با تو معامله میکنم که تو تواناترینی و ناتوانیم را در پشت تو پنهان میکنم و میدانم تو ان هستی که نمیگذاری دستم رو شود که نمیتوانم و هر لحظه با قدرت بیشتری پیش می روی و هدایت میکنی مرا . آنجا که عاشقی هایت را دراین اولین لحظه های صبح با من آغاز میکنی. پس قراردادم را دوباره امضا کردی و بازاریابی امروزم را پذیرفتی و تو خود مدیریت میکنی تمامی فروشم را.

امروز هم خودم را در دستان پرتوان و آغوش گرمت  رها میکنم. از زبان من بسرا و از نگاهم تراوش کن. این تو و این مخلوقاتت و دیگر هیچ نمیدانم که قرار است چه بکنی!!! فقط میدانم وقتی هستی حضورت همه ی زیبایی ها را رقم میزند و زیباترینم میکند و من نیازمند این زیباتر شدنم. چون تو زیباترینی.

"ا ی تمامی عشق مرا دربرگیر"

"دوستت دارم"

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهید آیت

الا بذکرالله تطمئن القلوب آرام گیرد دلها با نام و یاد خدا[گل]

شهید آیت

سلام شهید نادر مهدوی برادران عزیز و خواهرانِ محترمه! امـروز اسلام با خون انسان‌های پاکدل و معصوم، همچون حسین‌بن علی(ع) و با زحمات شبانه‌روزی رسول اکرم(ص) باقیمانده است. گذشتگان، با جان و همة وجود، از این مکتب دفاع کردند و به ما سپردند. اما امـروز، دشمنانِ قسم‌خوردة ما، فرزندان معاویه‌بن ابی‌سفیان ، به طور مصمّم، عزم نابودی قرآن کریم دارند و راه یزیدبن معاویه را دنبال می‌کنند. امروز دشمن ما صدام نیست؛ امروز دشمن ما حزب بعث نیست؛ اینها عروسک‌های کوکیِ استکبارند و ما دشمنِ واقعی خود را استکبار جهانی، به سرکردگیِ آمریکا می‌دانیم. شرق و غرب، گذشته از اختلافاتِ درونیِ خود، متّحدانه موضعی خصمانه در برابر اسلام گرفته‌اند. بدانید که امـروز، شرافت و عزّت، در سایة جهاد و ایثار و شمشیر است. شهید نادر مهدوی .توسط نیروی دریایی استعمار کثیف آمریکا اسیر و در عرشه ی ناو جنگی «یو. اس. اس. چندلر» آماج شکنجه‌های وحشیانة دشمن قرار می‌گیرد و سینه‌اش با میخ های بلند آهنین سوراخ می‌شود و با شلیک تیرهایی به بازو قلب وسجده گاهش به شهادت می‌رسد مرگ بر آمریکا

khodai

سلاااااااااام عاااااااااااالی....ممنون از پست زیباتون[گل]خدایا مرا به خود وامگذار[گل]

ترمه

خداوندا این تویی که اغیار را از چشم و دل دوستانت دور می رانی تا تنها تو را ببینند و تو را به تنهایی دوست بدارند و جز در پناه تو به هیچ ملجا و ماوای دیگر نگریزند [گل]

ترمه

وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهيمدم معادله زندگي نه غصه خوردن واسه داشته هاس نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزاي ديگه اي دادي اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم و فهميدم بيشتر از اون چه که هست بايد مهربون باشم...

علوی

سلام [گل] [گل] [گل][گل] یا زهرا .......تسلیت باد[ناراحت]

بهنام

ممنون بابت این پست زیبا و ممنون بخاطر انتخابتون