آسمان در بند

 
 

 

 

 
 هر گه که نسیم از ره بغداد آید
ما را ز حدیث عشق و خون یاد آید
 
 
اى گل که به گردن تو غل افکندند
از صبر تو زنجیر به فریاد آید
 
اى باب گشوده خدا بر جوائح مردمان و اى رشته پیوند زمین و آسمان! نامت کلید گشایش گره‏هاى فرو بسته و یادت، مایه آرامش دل‏هاى شکسته است. نامت، نردبان صعود دعاهاى مرفوع و یادت پلکان نزول اجابت منصوب است ... تو را با زبان نیاز مى‏خوانیم با دلى پر سوز گداز به امداد این دست هاى خسته...
اى گرداب خشم و غضب را «کاظم»! اى طوفان هاى اندوه را «صابر»! اى بر هدایت خلق خدا «امین»! سلام بر تو اى صاحب «احسان عام» و «گذشت خاص» سلام بر تو اى زندانى بزرگ بصره و بغداد!... سلام بر تو که شب‏هاى سیاه را به چراغ ذکر و دعا به سپیده سحرى پیوند مى‏زدى! سلام بر تو و بر گام‏هاى مجروح بسته به رنجیرت!
 

    

 

امام موسى کاظم(علیه السلام)
 
حضرت امام موسى بن جعفر (علیه السلام)، معروف به کاظم و باب الحوائج و عبد صالح در روز یکشنبه 7 صفر سال 128 قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بین مکّه و مدینه، متولّد گردید.
نام مادر آن حضرت، حمیده است.
آن حضرت در 25 رجب سال 183 قمرى، در زندان هارون الرّشید عبّاسى در بغداد، در 55 سالگى به دستور هارون مسموم گردید و به شهادت رسید.
مرقد شریفش در کاظمین، نزدیک بغداد، زیارتگاه شیفتگان حضرتش مى باشد.
 

     

  شیوه مبارزه امام موسی کاظم (علیه السلام)

در دوران امـامـت پـیـشـواى هفتم (ع ) بجز بیت امامت، از سوى دستگاه خلافت عباسى نیز گاهى با بـعـضـى جـناحهاى فکرى مثل ملحدان و زندیقیان مبارزه مى شد. این مبارزه در دوران خلافت مهدى و هـادى عـبـاسـى ابـعاد گسترده ترى یافت و گروه زیادى به اتهام الحاد و زندقه گرایى به قتل رسیده یا به زندان افکنده شدند..(117)
لیـکـن مـبـارزه مـوسـى بـن جـعـفر با منحرفان ، هم در روش با مبارزه خلفا تفاوت داشت و هم در انـگـیـزه و هـدف . هـدف اسـاسـى خـلفـا از مـبـارزه بـا ملحدان صرفا سیاسى بود و در راستاى سیاستهاى حکومتى آنان قرار داشت ؛ از این رو، بسیارى از افراد که از سوى حکمرانان به کفر و زنـدقه متّهم مى شدند در واقع زندیق نبودند؛ ولى از آنجا که وجودشان خطرى براى دستگاه خـلافـت بـه شـمار مى آمد متهم به الحاد شده به قتل مى رسیدند و یا زندانى مى گشتند. خلفا اتـهـام زنـدیـق بـودن را وسـیـله اى براى اعمال فشار بر مخالفان حکومت خود بویژه علویان ، قـرار داده بـودنـد؛ از ایـن رو، هـر کـس از دسـتـورات آنـان سرپیچى مى کرد و عدالت و اسلامى بـودن حـکـومـت ایـشـان را زیـر سـؤ ال مـى بـرد، از سوى آنان متهم به الحاد مى شد. به عنوان نمونه :
شـریـک بـن عـبداللّه قاضى از جمله کسانى بود که معتقد بود نمى شود در نماز به مهدى اقتدا کـرد. مـهدى او را احضار کرد و مورد عتاب قرار داد و گفت : اى زنازاده ... شریک پاسخ داد: مادرم اهل روزه و نماز بود. خلیفه ناچار تهمت زندقه به او زد و گفت : اى زندیق ، تو را خواهم کشت ! شـریـک خـنـدیـد و با خونسردى گفت : زندیقیان نشانه هایى دارند که بدان شناخته مى شوند، مثل نوشیدن شراب و به کارگیرى زنان رقاصه و خواننده . مهدى که پاسخى نداشت ناگزیر او را رها کرد..(118)
روشى را که خلفا براى مبارزه با ملحدان برگزیده بودند، زور و سرنیزه بود.
عـلت انـتـخـاب ایـن روش ایـن بـود کـه اوّلا آنـهـا اهـل مـنـطـق و استدلال نبودند و کمترین اطلاعى از مبانى اعتقادى اسلام نداشتند تا با استناد به آنها به نبرد مـلحـدان بروند؛ و ثانیا هدف آنان ارشاد و هدایت فرد متهم نبود، بلکه از میان برداشتن او بود؛ از ایـن رو بـهـتـریـن روش بـراى دسـتـیـابـى بـه ایـن هـدف ، توسل به زور و سرنیزه و شکنجه و زندان و قتل بود.
امـام کـاظـم (ع ) کـه هـدف اسـاسـى اش از رویـارویـى با باندها و مکاتب انحرافى هدایت افراد فـریـب خـورده بـود، بـا مـنـطـق و حـجـّت قـوى و دلائل روشـن بـه (جـدال احـسـن ) با آنان مى پرداخت و عقاید و مکتبشان را مردود مى شمرد. در نتیجه ، اثر این نوع مـبـارزات بـنـیـادى و روشـنـگـریـهاى فکرى در جامعه و بیدارى افکار توده هاى مردم به مراتب بـیـشـتـر از آثـار تـلاشـهـاى دسـتـگـاه خـلافـت در ایـن ارتـبـاط بـود، و اصـولا ایـن دو روش قابل مقایسه با یکدیگر نیستند؛ چه آنکه یکى اثر تخریبى داشت و دیگرى اثر سازندگى و روشنگرى و هدایت .
مـوسـى بـن جـعـفر(ع ) علاوه بر آنکه خود در موارد مقتضى به مبارزه با افکار انحرافى برمى خـاسـت و با سردمداران آنها به بحث و گفتگو مى پرداخت ، شاگردان و یاران زبده خود را نیز بـر ایـن امـر تـشـویـق مـى کـرد. در روایـتـى از آن حـضـرت نقل شده است :
(فَقیهٌ واحِدٌ یُنْقِذُ یَتیما مِنْ اَیْتامِنَا الْمُنْقَطِعینَ عَنْ مُشاهَدَتِنا بِتَعْلیمِ ما هُوَ مُحْتاجٌ اِلَیْهِ اَشَدُّ عَلى اِبْلیسَ مِنْ اَلْفِ عابِدٍ؛ لاَِنَّ الْعابِدَ هَمُّهُ ذاتُ نَفْسِهِ فَقَطُّ ، وَ هذا هَمُّهُ مَعَ ذاتِ نَفْسِهِ ذاتُ عِیالِ اللّهِ وَ اِمـائِه لِیـُنـْقـِذَهـُمْ مـِنْ یَدِ اِبْلیسَ وَ مَرَدَتِه ، وَ لِذلِکَ هُوَ اَفْضَلُ عِنْدَاللّهِ مِنْ اَلْفِ عابِدٍ ، وَ اَلْفِ اَلْفِ عابِدٍ.).(119)
یک فقیه دانشمند که یتیمى از ایتام ما (خاندان پیامبر(ص ) ) را که از ما بریده و منقطع شده است (از گمراهى ) نجات دهد و آنچه را که وى بدان نیازمند است به او بیاموزد، براى شیطان سخت تـر و دردنـاکـتـر از هـزار عابد است . زیرا عابد تمام کوششش نجات خودش مى باشد ولى این فـقـیـه هـدایـتـگـر، عـلاوه بـر خـودش ‍ بـنـدگـان خـدا را نـیـز از چـنـگـال ابـلیـس و پیروان او مى رهاند؛ از این رو، چنین فردى نزد خدا برتر از هزار، بلکه یک میلیون عابد است .
امـام کـاظـم (ع ) علاوه بر این تشویق عمومى ، بعضى از یاران خود را که در بحث و مناظره چیره دسـت بـودنـد، فـرمـان مـى داد تـا بـا گـروهـهاى فکرى مناظره کنند. به عنوان نمونه کشّى مى نویسد:
(امـام کـاظـم (ع ) مـحـمـد بـن حـکـیـم را مـاءمـور کـرد تـا در مـسـجـد رسـول خـدا(ص ) بـنـشـیـنـد و بـا مردم مدینه (و صاحبان افکار و عقاید مختلف ) گفتگو و مناظره کند.).(120)
 

نمونه هایى از مبارزات امام (ع)
در ذیل نمونه هایى از مبارزات فرهنگى امام کاظم (ع ) را در برابر بعضى از مکاتب و مسلکهاى فکرى عصر امامت آن حضرت ذکر مى کنیم .
ملحدان
تـفـکـر الحـادیـگـرى و زنـدقـه از دوران حـکومت امویان و توسط بعضى از خلفاى اموى در میان مـسـلمـانـان مـطـرح شـد و در عصر عباسیان ابعاد گسترده تر و داعیان بیشترى پیدا کرد. الحاد، شـاخـه هـاى مـخـتلفى دارد از قبیل انکار آفریدگار، اعتقاد نداشتن به یک یا چند صفت از صفات ثبوتیّه یا سلبیّه خداوند، ایمان نداشتن به پیامبران الهى و انکار معاد. عنوان فراگیر همه آنها انکار ضرورى دین است .
مـعـروف ترین عناصر دعوت کننده به الحاد در عصر امام کاظم (ع ) عبارت بودند از: یزدان بن باذان ، بشّار بن برد، صالح بن عبدالقدوس ، ابن مقفّع ، ابن ابى العوجاء ، و مطیع بن ایاس . ایـنـان بـا القـاى شـبـهـات گـمـراه کـنـنـده در زمـیـنـه مـسـائل اعـتـقـادى ، اصول و مبانى اعتقادات مردم را سست و متزلزل مى کردند و آنان را به انحراف مى کشاندند.
امـام کاظم (ع ) در برابر این گروه بى دین به دفاع از آیین توحید برخاست و شبهات آنان را پاسخ گفت که به دو مورد آن اشاره مى کنیم .
1 ـ نـفـى حـرکـت بـراى خداوند: از جمله اعتقادات سخیف زندیقیان اثبات حرکت براى خداوند بود. آنـان بـا اسـتناد به روایت جعلىِ نقل شده توسط ابوهریره معتقد بودند خداوند هر شب در ثلث بـاقـیـمـانـده از شب به آسمان دنیا فرود مى آید و از بندگانش مى خواهد که او را بخوانند تا اجابت کند و از او درخواست آمرزش کنند تا آنها را بیامرزد..(121)
لازمه پذیرفتن چنین روایتى اعتقاد به جسم بودن و حرکت پروردگار است .
امام کاظم (ع ) به مبارزه با این تفکر پرداخت و در مقام پاسخگویى از آن فرمود:
(خداوند (هیچگاه به آسمان زمین ) فرود نمى آید، و (اصولا) نیازى به فرود آمدن ندارد. در نگاه او دورى و نـزدیـکـى مساوى است . نه نزدیکى براى او دور است و نه دورى براى او نزدیک . او محتاج به چیزى نیست و همه به او نیازمندند ... .
امـا این گفته که خداوند فرود مى آید! گفته کسانى است که خداوند را به نقص و زیادت وصف مـى کـنـنـد. هـر مـتـحـرکى نیازمند محرکى است تا آن را به حرکت درآورد یا به کمک آن به حرکت درآید. کسى که چنین گمانهایى نسبت به خدا داشته باشد دچار هلاکت شده است .
در تـوصـیـف خـداونـد از صـفـائى کـه او را بـه نـقـص و زیـادت ، تـحـریـک و تـحـرک ، انـتـقـال و فـرود آمـدن ، بـرخاستن و نشستن محدود مى کند بپرهیزید. خداوند بالاتر و برتر از وصفهاى وصف کنندگان است ..(122))
امـام (ع ) در ایـن بـیـان مستدل و منطقى .(123) اعتقاد قائلین به جسمانیت و حرکت خدا را نفى و عقیده درست اسلامى را بیان کرده است .
2 ـ نفى جسمانیّت از خدا: یکى از اعتقادات ملحدان اعتقاد به جسم بودن پروردگار است . هشام بن حـکـم پـیـش از راهـیـابى به حق چنین اعتقادى داشت . وقتى نظریه او به استحضار امام کاظم (ع ) رسید در ردّ آن فرمود:
(کدام بهتان و سخن باطلى بزرگتر از گفتار کسانى است که آفریدگار موجودات را به جسم بـودن ، یـا صورت داشتن ، یا مخلوق و محدود بودن و اعضا و جوارح داشتن توصیف کند؟ خداوند از همه این اوصاف برتر و منزه است ..(124))
 

مرجئه
مـرجـئه از جمله گروههاى فکرى بودند که در عصر امام کاظم (ع ) فعّالیت داشتند. آنان بنا به دلائلى ـ کـه بـه احـتمال قوى جنبه سیاسى نیز داشته است ـ معتقد بودند ایمان یک باور قلبى است و عمل ، جزو آن نیست ؛ از این رو تاءثیرى در تشدید یا تضعیف آن ندارد. و چون باور ذهنى امـرى بـسـیـط و امـر آن دایـر بین وجود و عدم است ، دچار شدت و ضعف نمى شود. انسان یا باور دارد یا ندارد.
بـر مـبـنـاى ایـن اعـتـقـاد، انـجـام اعـمـال زشـت و خـلاف شـرع یـک فـرد مـسـلمـان دلیـل بـر بـى ایـمـانـى وى نـخواهد بود. طبیعى است که چنین عقیده اى از سوى زمامداران اموى و عباسى که سعى مى کردند براى حفظ موقعیّت تاج و تخت خود تنها نام اسلام و مسلمانى را یدک بکشند و در عمل هیچ گونه پایبندى بدان نداشتند، مورد حمایت و جانبدارى قرار گیرد.
امـامـان مـعـصـوم (ع ) که پیدایش و گسترش این تفکر انحرافى را خطرى بزرگ براى سلامتى فـکـرى و مـعنوى جامعه اسلامى مى دانستند همواره بر روى جنبه هاى قلبى و عملى ایمان تاءکید مى ورزیدند.
امـام کـاظـم (ع ) هـمـچـون دیـگـر امـامـان (ع ) در بـرابـر ایـن اعـتـقـاد نـادرسـت ایـسـتـاد و آن را بـاطـل شـمـرد. زمـانـى کـه از آن حـضـرت در ایـن رابـطـه سـؤ ال شد. فرمود:
(اِنَّ الاْیـمـانَ حـالاتٌ وَ دَرَجـاتٌ وَ طـَبـَقـاتٌ وَ مـَنـازِلُ فـَمِنْهُ التّامُّ تَمامُهُ وَ مِنْهُ النّاقِصُ الْمُنْتَهى نُقْصانُهُ وَ مِنْهُ الزّائِدُ الرّاجِحُ زِیادَتُهُ..(125))
ایـمـان دارى حـالات ، درجـات و مراتب و منازلى است . بعضى از مراتب آن ، تام و در نهایت تامى اسـت . بـعـضـى نـیـز نـاقـص و در نـهایت نقصان است . بعضى مراتب هم (نسبت به مراتب دیگر) رجحان و افزونى دارد.
امـام (ع ) در ایـن سـخـن ارزنـده بـراى ایـمـان سـه مـرتـبـه اسـاسـى قائل شده است .
مرتبه تام و کامل که اختصاص به انبیا و اولیاى الهى دارد.
مرتبه نازل وناقص که پایین ترین حدّ ایمان است و مرتبه پایین تر از آن کفر خواهد بود.
و مـرتـبـه بـیـن ایـن دو حـدّ کامل و ناقص که خود به لحاظ کمیّت و کیفیّت داراى مراتب فراوان و غیرقابل شمارش است .
و بـدیـن تـرتـیـب نـظـریـه مـرجـئه را کـه بـراى ایـمـان بـیـش از یـک مـرتـبـه قائل نیستند، باطل کرد.
 
جبریان
اعـتـقـاد بـه جـبـر ریـشـه در دوران جـاهـلیـت دارد. قـرآن از قول مشرکان نقل مى کند:
(لَوْ شاءَ اللّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْئٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ
مِنْ شَیْئٍ.)
اگر خدا مى خواست ، نه ما و نه پدران ما، غیر او را پرستش نمى کردیم و چیزى را بدون اجازه او حرام نمى ساختیم .
پـس از ظـهـور اسلام ، اندیشه جبریگرى توسط معاویه ـ که افکارش متاءثر از افکار جاهلى و نیز برخى از آراى یهودیان در ارتباط با جبر بود ـ ترویج شد.
خـلفـاى پـس از او نـیز که گسترش این فکر را در راستاى منویات سیاسى خود مى دیدند از آن جـانـبـدارى کـردنـد؛ زیـرا اعـتـقـاد بـه جبر مى توانست خلفا را در تحکیم قدرتشان یارى داده ، انـحرافات و جنایات آنان را توجیه کند. ضمن آنکه این اثر را نیز داشت که مردم را از اعتراض نسبت به خطاهاى حاکمان بازمى داشت .
جبریان براى اثبات نظریّه خود به ظواهر بعضى آیات و روایات استناد مى کردند. از جمله این روایت نبوى که مى فرماید:
(اَلشَّقِىُّ مَنْ شَقِىَ فى بَطْنِ اُمِّه وَ السَّعیدُ مَنْ سَعِدَ فى بَطْنِ اُمِّه .) .(126)
بـدبـخـت کـسـى اسـت که در رحم مادر گرفتار شقاوت شود و خوشبخت کس است که در شکم مادر سعادتمند باشد.
امـام کـاظـم (ع ) کـه مـى دیـد قائلین به جبر این حدیث را دستاویز قرار داده اند به تبیین معناى واقعى آن پرداخت و فرمود:
(مـنـظـور ایـن است که انسان بدبخت کسى است که وقتى در رحم مادرش مى باشد خداوند مى داند کـه او (پـس از تـولد) کـردار اشـقیا را دارد و انسان خوشبخت کسى است که وقتى در شکم مادرش اسـت خـداونـد مـى داند که او (پس از به دنیا آمدن ) کردار سعادتمندان و نیکبختان را انجام خواهد داد..(127)
پـیـشـواى هـفـتـم (ع ) با این تفسیر روشن از کلام رسول خدا(ص ) به پیروان خود آموخت که علم خـداوند به سعادت یا شقاوت فردى ، موجب جبر و سلب اختیار از او نمى شود؛ بلکه هر کس با اختیار خود مى تواند راه آینده و سرنوشت خویش را انتخاب کند.
 
 
پی نوشت ها:
117 - براى آگاهى بیشتر رجوع کنید به البدایة و النهایة ، ج 10 ، ص 153 و تاریخ الخلفاء ، ص 273 .
118 - ر . ک : البدایة و النهایة ، ج 10 ، ص 157 .
119 - احتجاج ، طبرسى ، ج 2 ، ص 170 .
120 - رجال کشى ، ج 2 ، ص 746 ، ردیف 844 .
121 - ر . ک : سنن الدّارمى ، ج 1 ، ص 346 ـ 347 .
122 - کافى ، ج 1 ، ص 125 .
123 - بـیـان امـام (ع ) حـاوى دو دلیـل عـقـلى اسـت . نـخـسـت ایـنـکـه قـول بـه نزول پروردگار به عالم دنیا مستلزم قول به حرکت اوست و لازمه هر متحرکى خروج آن از نـقـص بـسـوى کـمـال یا از کاستى بسوى زیاده است که در هر دو مورد تعبیر مى شود به خـروج از مـرحـله قـوه بـه فـعـل . پـس چـنـیـن مـوجـودى مـرکـب از قـوه و فـعـل اسـت و هـر مـرکـبـى مـمـکـن الوجـود اسـت . پـس لازمـه چـنـیـنـى اعـتـقـادى قـول بـه مـمـکـن الوجـود بـودن پـروردگـار اسـت و آن محال است .
و دیگر اینکه چنین پندارى مستلزم قول به حرکت است و هر متحرکى نیاز به محرک دارد. و از آنجا که حرکت ، یک وصف عارضى و حدوثى است نیازمند دو طرف اضافه است . از یک سو محتاج به قـابـل (ذات مـتـصـف بـه حـرکـت ) و از سـوى دیـگـر نـیـازمـنـد فـاعـل (ذات حـرکـت آفـریـن ) اسـت . و از آنـجـا کـه فـاعـل مـغـایـر بـا قـابـل اسـت ، پـس هـر مـتـحـرکـى نـیـازمـنـد مـحـرکـى اسـت کـه مغایر با اوست . این سخن در مورد فـاعـل نـیـز مـطـرح اسـت و در نـهـایـت اعـتـقـاد بـه چـنـیـن قـولى مـسـتـلزم تسلسل باطل است . (اقتباس از حیاة الامام الکاظم (ع ) ، ج 2 ، ص 146)
124 - کافى ، ج 1 ، ص 105 .
125 - کافى ، ج 2 ، ص 38 ـ 39 .
126 - مسند ، احمدبن حنبل ، ج 2 ، ص 176 و بحارالانوار ، ج 5 ، ص 175 .
127 - بحارالانوار ، ج 5 ، ص 157 .
 
 
ارزیابى عملکرد روزانه


(لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْمً فَاِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزادَ اللّهَ وَ اِنْ عَمِلَ
سَیِّئاً اسْتَغْفَرَاللّهَ مِنْهُ وَ تابَ اِلَیْهِ).(کافى ، ج 2 ، ص 453)
 

از مـا نـیـسـت (بـا مـا رابطه و پیوندى ندارد) کسى که در هر روز خود را محاسبه نکند؛ تا اگر عـمـل نـیـکـى انـجـام داده اسـت از خـداونـد طـلب افـزونـى بـکـنـد و چـنـانـچـه مـرتـکـب عـمـل نـاروایـى شـده (روى بـه درگـاه خـدا آورده ) از کـرده خـود اسـتـغـفـار کـنـد و به سوى خدا بازگردد.


توضیح: از نـظـر عـلمـاى اخـلاق (مـحـاسـبـه نـفـس ) و ارزیـابـى عـمـلکـرد خـویـش یـکـى از عـوامـل مـهـمّ مـوفـقـیـت انـسان درمیدان عمل است. انسان درمرحله نخست مى باید نفس خود را وادار بر عـمـل و انـجـام وظـیـفـه نـمـایـد، در مـرحـله بـعـد کـارهـاى خـویـش را کـنـتـرل کـنـد و نـفـس ‍ را بـه خـود وانـگـذارد تـا هـر چـه خـواست انجام دهد. مرحله سوم ، محاسبه وارزیـابـى عـملکرد است که بعد از فراغ از عمل صورت مى گیرد. نیتجه ارزیابى یکى از دو چیز خواهد بود:
1 ـ انـجام وظیفه به نحومطلوب که اقتضامى کند انسان خدارا بر این موفّقیت شکر بگزارد و از درگاه ربوبى اش بخواهد او را در انجام اعمال نیک بیشتر یارى کند.
2 ـ کـوتـاهـى و سـهل انگارى در انجام وظیفه و یا ترک آن که در هر دو صورت مى باید جبران شـود. و از آنـجا که منشاء این ترک و ظیفه فراموشى یاد خدا و پشت کردن به حق تعالى است ، امـام (ع ) راه جـبـران را بازگشت بسوى پروردگار و طلب آمرزش از او دانسته است . توجه به پـروردگـار بـه مـعـناى توجه به وظیفه بندگى و طلب آمرزش از محضر حق تعالى به معناى ابراز نفرت از لغزش انجام گرفته است . پیدایش این حالت (توبه ) در کسى او را موفق به انجام وظیفه بندگى در مراحل بعد خواهد کرد.

 

 
زندان و شهادت

 

امام کاظم (ع ) در زندان بصره
هـارون الرشـیـد بـرغـم آنـکـه در اثـر زیـرکـى خـاص خـود و تـوسـل بـه نـیـرنـگ و نـفاق وفراهم شدن سایر شرایط، در عرصه سیاست آن روز چهره موفق وعـنـصر سیاستمدارى به شمار مى رفت ،در جبهه مبارزه باخط امامت ، با همه تلاشى که براى پـیـروزى بـر آن کرد، با ناکامى روبه رو شد و سرانجام به این نتیجه رسید، تا زمانى که رهبرى این جبهه را از بین نبرد همه تلاشهاى اوبى ثمر خواهد بود.
هـارون در طول مدت حکومت خود، بارها موسى بن جعفر(ع ) را به مرکز خلافت احضار کرد و حتى بـه زنـدان افـکـنـد ولى هربار حادثه اى پیش مى آمد که منجر به آزادى آن حضرت مى شد. وى حـتـى وقـتـى دیـد مـاءمـوران بـه هـنـگـام رویـارویـى بـا امـام (ع ) بـراى کـشـتـن او بـا مـشـکـل مواجه هستند و هیبت وعظمت امام (ع ) مانع از انجام ماءموریت ایشان مى شود، دستور داد مجسمه اى از چـوب شـبـیـه امام کاظم (ع ) ساختند و چون جلاّ دان مست مى شدند آنان را ماءمور مى کرد با شـمـشـیـر بـر آن مـجـسـمه یورش برند و این کار را مدتها تمرین مى کردند تا آمادگى لازم را براى انجام ماءموریت اصلى پیدا کنند..(239)
وى در اقدامى دیگر خرماهایى را آلوده به سم کرد وبه خدمتکارش دستور داد آنها را با حیله به امـام (ع ) بـخـورانـد. ولى پـیـشـواى هـفـتم (ع ) که از توطئه او آگاه بود با انداختن یکى از آن خـرمـاهـاى مـسـمـوم جـلو سـگ هـارون وبـه هـلاکـت رسـیدن آن حیوان در اثر سم ، دست خلیفه را رو کرد..(240)
بـا ایـن حـال ، هـارون هـمـچـنـان بـر تـصـمـیـم خـود بـود و دنـبـال فـرصـتـى مـى گـشـت کـه کـار را یـکـسـره کـنـد تـا آنـکـه در سـال 179 هـجـرى قـمـرى پـیـش از انـجام اعمال حج راهى مدینه شد و با وقاحت تمام در برابر روضـه مـطـهـر رسـول خـدا(ص ) ایـسـتـاد و بـى آنـکـه از غـصـب خـلافـت و حـیـف و میل بیت المال مسلمانان و ستمها و جنایات خویش در حق خاندان پیامبر(ص ) شرم کند خطاب به آن حضرت گفت :
(اى رسـول خـدا! از اقدامى که مى خواهم انجام دهم از شما پوزش مى طلبم . مى خواهم موسى بن جـعـفـر را بـازداشـت کـنـم ؛ زیـرا او درصـدد ایـجـاد فـتـنه و اختلاف و خونریزى در میان امت است .).(241)
آنـگـاه دسـتـور داد آن بـزگـوار را در حـالى کـه در مـسـجـد رسول خدا(ص ) مشغول نماز بود دستگیر کردند و براى آنکه شیعیان نفهمند امامشان را به کجا تـبـعـید کرده اند و نیز براى جلوگیرى از شورش احتمالى انقلابیون ، دستور داد هنگام بیرون بردن امام (ع ) از مدینه دو کجاوه ترتیب دادند و با هرکدام گروهى مسلح همراه کردند. یک کجاوه شـبـانـه و به مقصد بصره وکجاوه دیگر در روز به مقصد کوفه حرکت داده شد وامام (ع ) را با کجاوه اى که عازم بصره بود روانه کردند..(242)
امـام کاظم (ع ) پیش از رسیدن به بصره با (عبدالله بن مرحوم ازدى ) که از بصره عازم مدینه بـود ملاقات کرد و چندین نامه به او داد و سفارش کرد آنها را به فرزند و امام پس از خودش ، حضرت رضا(ع ) برسانند..(243)
 

امام کاظم (ع ) در زندان بصره 
موسى بن جعفر(ع ) روز هفتم ذیحجه ، سال 179 هجرى قمرى به بصره برده شد و به عیسى بـن جـعـفـر، نـوه مـنـصـور، پـسـرعـمـو و بـرادرزن هـارون کـه عـهـده دار حـکـومـت بـصـره بـود، تحویل داده شد.
عـیـسـى امـام (ع ) را در یـک سـلول انفرادى بازداشت کرد و جز به هنگام وضو گرفتن و غذا دادن درب سلول را نمى گشود..(244)
 

/ 0 نظر / 61 بازدید