|
وبلاگ ( عَلِیٌّ وَلِیُّ الله ) وِلایَةَ عَلِیِ ابنِ اَبیطالِب حِصنی فََمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی
|
10- حجاب فاطمه
فَقالَ النَّبِىُّ(صلى الله علیه وآله): أَشْهَدُ أَنَّکِ بَضْعَةٌ مِنّى.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همراه با مرد نابینایى به خانه ی فاطمه(علیها السلام) آمد، بلافاصله فاطمه(علیها السلام) خود را کامل پوشاند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: چرا خود را پوشاندى با این که او تو را نمى بیند؟ فاطمه(علیها السلام) فرمود: اى پیامبر خدا! اگر او مرا نمى بیند، من که او را مى بینم و او بوى مرا حس مى کند! پیامبر اکرم فرمود: گواهى مى دهم که تو پاره دل منى.
[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ب.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
.دوست هر کس عقل او، و دشمنش جهل اوست ~امام رضاعلیه السلام~
شهادت حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام تسلیت باد الحمدللَّه ربّالعالمین، و صلّى اللَّه على سیّد الخلق محمّد و على آله اجمعین. پدر و مادر: امام موسى کاظم و نجمه شهرت: رضا کنیه: ابو الحسن زمان و محلّ تولّد: 11 ذیقعده سال 148 ه.ق در مدینه. دوران زندگى: در سه بخش: 1 - قبل از امامت، 35 سال (148 تا 183 ه. 2 - بعد از امامت، 17 سال در مدینه.
ادامه ی ویژه نامه را در ادامه ی مطلب بخوانید ادامه مطلب [ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٢ ب.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
![]() سلام بر تو ای فرستاده خوبی ها، ای مهربانترین فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمین فرا خوانده شدی تا انسان را با معنای واقعی اش آشنا کنی. تو، آفتاب روشن حقیقت بودی در شام تیره زندگی. از مشرق دلها برآمدی و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
![]() باز هم مدینه بر خاک سیاه اندوه نشسته و سکوتی ژرف، همه جایش را فرا گرفته است. دوباره گرد و غبار بر دیوارهای گلین خانه ها نشسته است. باد غربت در کوچه باغ های خزان زده شهر، خود را به در و دیوار می زند و آواره مصیبت روح جاودانی صبر، امام مجتبی علیه السلام است. حسن علیه السلام، این سید جوانان اهل بهشت، این خلق نیکوی محمدی، این اسطوره صبر و بندگی، در آستانه رواق خون رنگ شهادت ایستاده و با جگری تفتیده از نامهربانی دشمن خانگی اش، عزم پر کشیدن تا بی کران عرش خدا را دارد.
اصل ویژه نامه را در ادامه ی مطلب بخوانید ادامه مطلب [ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
حرکت دینی یکى از مشکلات بزرگى که حرکت ها، به ویژه حرکت دین در مسیر ارزش هاى انسانى را محدود مى کند، برخورد انسان، با مسائل و مشکلات گوناگونى است که در مراحل مختلف زندگى، فرا روى او قرار دارد، و این امر سبب مى شود که درست اندیشیدن، دین و مسیر اصلى حرکت، فراموش شود. از این رو، انسان در اجتماع، در بسیارى از مقاطع، تسلیم شرایطى مى شود، که او را در بر گرفته اند، و این شرایط چیزى نیست، جز میراثى بر گرفته از باورهاى پیشینیان و رسوم اجتماعى و سنت هایى که بر اثر همجوارى با جوامع دیگر و یا برخورد با آنها، پدید آمده اند. بنابراین مشاهده مى کنیم که مبدأ پیدایش و حرکت جامعه و دین، در بسیارى از موارد، به گونه اى نادرست تفسیر مى شود و یا به انحراف کشیده شده است، تا آنجا که راه هاى علاجى که از دل معارف دینى برخاسته اند، نیز نمى توانند این جریان مخالف را متوقف کنند. از این رو رفته رفته جریان مخالف، در برابر جریان صحیح، رشد مى کند و باورهایى که بر پایه ی جریان نادرست به وجود آمده اند در اندیشه و ذهن خانه مى کند، به گونه ای که ذهن و فکر انسان انباشته از باورهاى پراکنده و گمراه کننده مى شود. هرچند نیروى اندیشه مى تواند، برخى کج روی ها را بیابد، اما همواره در طول تاریخ، جریان صحیح با جریان ناصحیح، در هر زمان و مکانى، در ظاهر با یکدیگر آمیخته شده اند. از این رو بر ماست که در یافتن اندیشه و مسیر صحیح از سرچشمه هاى اصلى همانند آیات و روایات، دقت کنیم و در مسیر حرکت خود از این سرچشمه ها، استفاده کنیم. اما از آنجا که همواره دسترسی به این منابع راحت نیست و یا نیاز به شناخت عمیق تر و کامل تر دارند، لازم است در این مسیر به عالمان دین بیشتر رجوع کنیم و بیشتر با ایشان مجالست داشته باشیم و در شناخت کامل و پویا از ایشان بهره مند شویم. [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
9- على(علیه السلام)، رهبر و پیشوا
إِنَّ النَّبِىَّ(علیها السلام) قالَ: «مَنْ کُنْتُ وَلِیَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِیُّهُ، وَ مَنْ کُنْتُ إِمامَهُ فَعَلِىٌّ إِمامُهُ».
هر که من سرپرست اویم، پس على سرپرست اوست و هر که را من رهبر اویم، پس على رهبر اوست. [ سهشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
8- نتیجه صلوات بر زهرا(علیها السلام)
[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
7- نزدیکترین اوقات زن به خدا
قالُوا: عَوْرَةٌ، قالَ: فَمَتى تَکُونُ أَدْنى مِنْ رَبِّها؟ فَلَمْ یَدْرُوا. فَلَمّا سَمِعَتْ فاطِمَةُ(علیها السلام) ذلِکَ قالَتْ: أَدْنى ما تَکُونُ مِنْ رَبِّها أَنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَیْتِها. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم): إِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنّى.
گفتند: زن ناموس است. فرمود: زن چه موقع به خدایش نزدیکتر است؟ اصحاب نتوانستند جواب گویند. چون این سخن به گوش فاطمه(علیها السلام) رسید، فرمود: نزدیکترین اوقات زن به خداى خود هنگامى است که در کُنج خانه خود باشد. پس از این جواب، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: حقّا که فاطمه پاره تن من است. [ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
مجلس ابن زیاد اسیران را به کوفه آوردند ابن زیاد در کاخ نشست و بار عام داد آنگاه گفت سر امام حسین(ع) را در مـقـابلش بگذارند لبخند زنان به سر شریف امام نگاه مى گرد و با چوبى که در دست داشت به دندان هاى حضرتش مى زد و مى گفت: چه دندانهاى زیبایى! زید بن ارقم صحابى رسول خدا(ص) که اکنون پیر شده بود, وقتى این صحنه را مشاهده کرد فریاد زد: چوبت را از این لبها بردار به خدا نـمى دانم چند بارلب هاى رسول خدا را بر روى این لب ها دیدم که آنها را مى بوسید این را گفت و شیون سر داد ابن زیادگفت: خدا چشمانت را گریان کند به خدا اگر پیر نشده بودى گردنت را مى زدم .زیـد از جـا بـرخـاست از مجلس خارج مى شد, مى گفت: اى جماعت عرب! از این پس بردگانى بـیـش نـیـسـتید, پسر فاطمه را کشتید و امارت را به پسر مرجانه دادید, او خوبانتان را مى کشد و اشرارتان را به بندگى مى گیرد, از رحمت خدا دور باد آنکه به ننگ و ذلت رضا دهد.زینب(س ) در مجلس ابن زیادزنـان و کودکان امام حسین(ع) را وارد مجلس ابن زیاد کردند زینب(س) کهنه ترین لباس هایش راپـوشـیـده بود وقتى وارد مجلس شد ناشناس در گوشه اى نشست و کنیزانش بر گرد او حلقه زدند.ابـن زیاد گفت: این زن کیست؟زینب پاسخ نداد دوباره و سه باره پرسید, ولى زینب(س) جواب نداد کسى گفت: این زینب(س) دختر فاطمه زهرا است.ابن زیاد رو به زینب(س) کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوایتان کرد, شما را کشت و ادعایتان راتکذیب کرد.زیـنـب(س) فـرمـود: سـپاس خدا را که ما را به وسیله ی پیامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پلیدى پاک کرد, تنها فاسق است که رسوا مى شود و فاجر است که تکذیب مى شود.گفت: چگونه دیدى کارى را که خدا با برادر و خاندانت کرد؟ .فـرمـود: من جز زیبایى ندیدم, آنها کسانى بودند که خدا شهادت را برایشان مقدر کرده بود و آنها هم به قتلگاه خویش آمدند به زودى خدا ترا با آنها در یک جا جمع خواهد کرد و به محاکمه خواهد کشید ببین آنگاه پیروزى از آن کیست, مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه !.ابن زیاد از خشم شعله ور شد, چنانکه گویى قصد جانش را دارد.عمرو بن حریث گفت: اى امیر! این زن است به خاطر گفته هایش نباید مؤاخذه شود.ابن زیاد گفت: با کشتن آن حسین متجاوز و عاصیان متمرد خاندانت, خدا قلبم را شفا داد.زیـنـب دلـش شـکـسـت و گـریـسـت فرمود: به جان خودم, بزرگم را کشتى, خاندانم را اسیر کردى,شاخه هایم را شکستى و ریشه ام را بریدى آرى اگر شفاى تو در این است شفا گرفته اى .ابن زیاد گفت: این هم مثل پدرش سجع وقافیه مى بافد, پدرش هم شاعر و سجع باف بود.فـرمـود: زن را بـه سجع بافى چه من به اندازه این که نتوانم سجع بافى کنم گرفتارى دارم, این آتش سینه است که از زبان بیرون مى ریزد.امام سجاد (ع ) در مجلس ابن زیادامام سجاد(ص ) را وارد مجلس ابن زیا کردند ابن زیاد گفت : تو کیستى ؟ .فرمود: من على بن حسینم .گفت: مگر خدا على بن حسین را نکشت .فرمود: برادرى به نام على داشتم که مردم او را کشتند.گفت: خدا او را کشت؟ .فرمود: آرى, وقت مرگ, خدا جان ها را مى گیرد, هیچ کس بدون خواست خدا نمى میرد.ابن زیاد به خشم آمد دستور داد او را بکشند.زیـنـب کبرى(س) دست در گردن آن حضرت کرد, فرمود: اى پسر زیاد! بس است ریختن خون ما! آیااز خون ما سیراب نشدى, اگر ایمان دارى, به خدایت سوگند مى دهم مرا هم با او بکش.امـام سـجـاد(ع) فـرمـود: عـمه جان ساکت باش تا با او سخنى بگویم آنگاه رو به ابن زیاد کرده فرمود:اى پسر زیاد با کشتن, مرا تهدید مى کنى و نمى دانى که کشته شدن عادت ما و بزرگوارى ما در شهادت است.ابـن زیـاد مـدتـى بـه آن دو نگریست بعد گفت: عجب چیزى است خویشاوندى, به خدا مى دانم که دوست دارد با او کشته شود, رهایش کنید. [ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٩ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
6- بدترین امّت
[ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٤ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
5- فاطمه(س) در مقام شکوه از دو خلیفه
گفتند: آرى. فرمودند: شما را به خدا آیا نشنیده اید که پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «خشنودى فاطمه خشنودى من، و خشم فاطمه خشم من است، هر که دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر که فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته، و هر که فاطمه را خشمگین نماید مرا خشمگین نمود ه است»؟ گفتند: آرى، چنین حدیثى را از پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده ایم. فرمود: من هم خدا و فرشتگان را گواه مى گیرم که شما دو نفر مرا خشمگین نمودید و خشنودم نساختید، و چون پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) را ملاقات نمایم حتماً از شما به او شکایت خواهم نمود. [ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
4- نتیجه عبادت خالص
[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
چرا دعای فرج را نمی خوانی؟ از طرف " ابی منصور بن صالحان" مسئول انجام کاری شدم. اما در طی انجام مسئولیت قصوری از من سر زد، آنچنان که او بسیار خشمگین شد، و من از ترس، متواری و مخفی شدم و او در جستجوی من بود. در یکی از شبهای جمعه به طرف مقابر قریش- مرقد امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) - برای عبادت و دعا رفتم. آن شب هوا بارانی و طوفانی بود. به خادم حرم مطهر که " ابا جعفر" نام داشت گفتم: درهای حرم مطهر را ببند تا من بتوانم در خلوت مشغول دعا و راز و نیاز باشم. زیرا بر جان خود ایمن نیستم، و ممکن است کسی قصد سویی نسبت به من داشته باشد. او نیز قبول کرد و درها را بست. نیمه شب، در حالی که باد و باران همچنان ادامه داشت و هیچ کس در آنجا نبود، مشغول دعا و زیارت و نماز بودم که ناگاه صدای پایی از طرف قبر شریف امام موسی بن جعفر(ع) به گوشم رسید. مردی را دیدم که مشغول زیارت حضرت امام کاظم(ع) است. او ابتدا بر حضرت آدم(ع) و انبیاء عظام(ع) درود فرستاد، آنگاه یک یک ائمه معصومین(ع) را مورد خطاب و سلام قرار داد تا به امام دوازدهم حجت بن الحسن(ع) رسید اما نام ایشان را ذکر نکرد. من تعجب کردم و با خود گفتم: شاید نام حضرت را فراموش کرد، یا امام(ع) را نمی شناسد، و یا اصلاً به امامت ایشان اعتقاد ندارد و مذهب دیگری دارد. وقتی زیارتش به پایان رسید دو رکعت نماز خواند و متوجه قبر مطهر امام جواد(ع) شد، و به همان ترتیب مشغول زیارت و سلام شد و دو رکعت نماز خواند. من ترسیدم، زیرا او را نمی شناختم، او جوانی بود در هیئت مردی کامل و پیراهنی سفید بر تن و عمامه ای بر سر داشت که انتهای آن را از زیر گلو گذرانده بود، همچنین شالی به کمر بسته و عبایی بر دوش انداخته بود، پس از نماز به من فرمود: ای ابوالحسن بن ابی البغل! با دعای فرج چقدر آشنایی؟ گفتم: آقای من! کدام دعا؟ فرمود: دو رکعت نماز بخوان و بگو: " یا مَن اَظهَر الجَمیل وَ سَتَرالقَبیح، یا مَن لَم یؤاخَذ بِالجَریرَةِ وَ لَم یهتِکِ السِتر، یا عَظیم المَنِّ، یا کرَیم الصَّفح یا حَسنِ التَّجاوُز، یا واسِعَ المَغفِرةِ، یا باسِطَ الیدینِ بِالرَحمَة، یا مُنتَهی کُلِ نَجوی، وَ یاغایةِ کُل شَکوی، یا عَونِ کُلِ مُستَعینٍ، یا مُبتَدِئاَ بِالنِعَم قَبلَ استِحقاقِها. سپس بگو: یا رَبّاهُ (ده مرتبه) یا سَیداهُ(ده مرتبه) یا مَولاه(ده مرتبه) یا غایتاه(ده مرتبه) یا مُنتَهی غایةِ رَغبَتاه(ده مرتبه) اَسأَلُکَ بِحَقّ هذِهِ الأَسماءِ وَ بِحَقِّ محمّد وَ آلِهِ الطاهِرینَ عَلیهِمُ السَّلام اِلاّ ما کَشَفتَ کَربی وَ نَفَّستَ هَمّی وَ فَرَّجتَ غَمّی وَ اَصلَحتَ حالی . پس هر حاجتی که داری از خداوند مسئلت نما. پس از آن گونه راست صورتت را بر زمین بگذار و صد بار بگو:" ادرکنی" [ و پس از صد بار این ذکر را] بسیار تکرار کن. سپس به اندازه یک نفس بگو" الغوث الغوث الغوث..." آنگاه سر از سجده بردار که ان شاءالله خداوند حاجتت را برآورده خواهد نمود. " وقتی من مشغول نماز و دعا شدم، آن شخص خارج شد. بعد از این که نماز و دعایم به پایان رسید به طرف ابوجعفر خادم رفتم تا بپرسم این مرد که بود؟ و چگونه وارد حرم مطهر شده بود؟ وقتی درها را بررسی نمودم دیدم همه درها را بسته و قفل زده بودند. بسیار تعجب کردم، و با خود گفتم: شاید اینجا در دیگری دارد که من نمی دانم. پیش ابوجعفر رفتم. او داشت از داخل اتاقی که به عنوان انبار روغن چراغ از آن استفاده می کردند، بیرون می آمد، فوراً به او گفتم: این مرد که بود؟ چطور توانسته بود داخل حرم شود؟ ابوجعفر گفت: همانطور که می بینی درها بسته و قفل زده هستند، من هم که آن را باز نکرده ام. من آنچه را که دیده بودم برای او تعریف کردم. گفت: او مولایمان صاحب الزمان(ع) است، من بارها ایشان را وقتی حرم خالی است- مثل امشب - دیده ام. از این که چه موقعیتی را از دست داده بودم، خیلی ناراحت شدم. وقتی فجر دمید از حرم خارج شدم. به طرف محله" کرخ" رفتم، در این مدت آنجا مخفی شده بودم. هنگامی که خورشید دمید، عده ای از مامورین صالحان با اصرار از دوستانم سراغ مرا گرفتند، و با خواهش بسیار می خواستند که مرا ملاقات کنند. آنها نامه ای هم با خود داشتند که در آن صالحان نوشته بود که مرا بخشیده و امان داده است. آنگاه با یکی از دوستان مورد اعتمادم از مخفی گاه خودم خارج شده و با ابی منصور ملاقات کردم. وقتی مرا دید به پا خاست و بسیار مرا مورد احترام خود قرارداد، و چنان رفتار خوبی از خود نشان داد که تا حال از او چنین رفتاری را ندیده بودم. آنگاه گفت: آیا آن قدر ناراحت شده بودی که از من به صاحب الزّمان(ع) شکایت کردی؟ گفتم: من فقط درخواستی ساده و دعایی معمولی کردم. گفت: چه می گویی؟ دیشب( شب جمعه) بدون مقدمه مولایم صاحب الزمان(ع) را در خواب دیدم، ایشان به من دستور دادند تا با تو به لطف رفتار کنم، و از این ستمی که برتو کرده بودم مرا مورد مؤاخذه قرار دادند. گفتم: لا اله الا الله! گواهی می دهم که خاندان رسالت و ائمه معصومین(ع) نه تنها بر حق اند ، بلکه خود منتهی درجه حقیقت هستند. من نیز مولایمان(ع) را بدون مقدمه در بیداری دیدم، و به من چنین و چنان فرمودند. و آنچه را که دیده بودم کاملاً شرح دادم. او از این داستان بسیار تعجب کرد. پس از آن از ابی منصور بن صالحان کارهای شایسته و بزرگی به سبب این رویداد انجام پذیرفت. [ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
3- بهترین زنان کیستند؟
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ق.ظ ] [ محب ولایت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||